Review
The Lost Story
Review
پانزده سال پیش، جرمی و رالف در یک اردوی تفریحی پایان سال تحصیلی به جنگل ایالتی رد کرو در ویرجینیای غربی ناپدید شدند. یک لحظه، آنها آنجا بودند و سپس ناپدید شدند. جنگل بارها و بارها جستجو شد، اما هیچ نشانهای از پسرها پیدا نشد. و سپس، شش ماه بعد، آنها توسط دو کوهنورد در حال خروج از جنگل پیدا شدند. رالف به شدت آسیب دیده بود و جرمی او را در آغوش گرفته بود. اقدامات درمانی لازم انجام شد و هر دو پسر در بیمارستان بستری و معاینه شدند. جرمی در سلامت کامل بود. رالف یک سری زخمهای التیامیافته طولانی مدت روی پشتش داشت. هر دو پسر ادعا میکردند که هیچ خاطرهای از اینکه کجا بودهاند یا چگونه شش ماه در جنگلی که به طور کامل برای یافتن آنها جستجو شده بود، زنده ماندهاند، ندارند.
در طول پانزده سال بعد، رالف مدتی را در بیمارستانها، گاهی برای درمان پزشکی و گاهی برای درمان روانی، بستری و مرخص شد. او هرگز خاطرات آن شش ماه را به یاد نیاورد.
جرمی کاملاً بهبود یافت و به سرعت در یافتن اشیاء و افراد گمشده شهرت پیدا کرد. او سابقهی بینقصی دارد. به نظر میرسد فرقی نمیکند شیء بزرگ باشد یا کوچک یا شخص زنده باشد یا مرده؛ اگر گم شده باشند، نه اینکه پنهان شده باشند، بلکه گم شده باشند، جرمی میتواند آنها را پیدا کند.
این دو دوست که زمانی جداییناپذیر بودند، پانزده سال است که با هم صحبت نکردهاند. رالف میداند که جرمی چیزی در مورد زمانی که آنها غایب بودند به او نگفته است. جرمی میداند که این حقیقت دارد، اما همچنین میداند که نمیتواند آنچه را که میداند به رالف بگوید.
امیلی از زمان مرگ مادرش احساس گمگشتگی میکند. او میداند که به فرزندی پذیرفته شده است، اما مهم نیست؛ مادرش مادرش بود و حالا او رفته است، و امیلی فکر میکرد که هیچ خانواده دیگری در دنیا ندارد. تا اینکه پس از آزمایش DNA متوجه شد که در واقع یک خواهر دارد. بیست سال پیش، خواهرش توسط یک متجاوز جنسی ربوده شد، زمانی که امیلی کودک نوپایی بود. در حالی که جسد آدمربا اندکی پس از ارتکاب جرم پیدا شد، خواهر امیلی هرگز پیدا نشد. اکنون، امیلی در ماموریتی برای یافتن خواهرش است. او ربوده شده و دو دهه است که گم شده است. و امیلی میداند که اگر جرمی به او کمک کند، میتواند او را پیدا کند.
جرمی در نهایت موافقت میکند که به امیلی کمک کند، اما به او هشدار میدهد که این کار برای هیچکدام از آنها آسان نخواهد بود. در واقع، کار برای جرمی سختتر خواهد بود زیرا برای کمک به امیلی، به کمک تنها کسی نیاز دارد که نمیخواهد با او تماس بگیرد: رالف.
مگ شفر، نویسندهی کتاب شگفتانگیز «بازی آرزوها » که سال گذشته منتشر شد، با ترکیبی استادانه از خیالپردازی و خطر بازگشته است و اذعان میکند که چگونه یکی بدون دیگری به ندرت وجود دارد.
شفر دوباره رمانش را با شخصیتهای بهیادماندنی پر کرده است. هر کدام از آنها با چالشهایی روبرو شدهاند. نه جرمی و نه رالف، هیچکدام واقعاً از ناپدید شدنشان در سالها پیش بهبود نیافتهاند. و با پیشرفت رمان، مشخص میشود که خواهر گمشدهی امیلی به طور جداییناپذیری به این دو مرد گره خورده است و این سه نفر را در تلاش برای یافتن او به هم پیوند میدهد.
«داستان گمشده» به قول خودش یک افسانهی مدرن است که بر کلیشههای امتحانشده و واقعی تکیه دارد و در عین حال آنها را زیر سوال میبرد و به چالش میکشد. شفر همچنین نشان میدهد که چگونه هنر و خلاقیت میتوانند در گذر از تروما و غم، درمانی باشند. در نهایت، او برجسته میکند که چگونه حتی کوچکترین حرکت در زمان مناسب، به شخص مناسب، میتواند زندگی را تغییر دهد.
در تمام این مدت، شفر بر نیاز به امید تأکید میکند. امید به اینکه همه چیز میتواند و آنطور که باید پیش خواهد رفت. اینکه فرد بتواند خانوادهای را که نیاز دارد پیدا کند یا بسازد.
- مصاحبه با نویسنده را اینجا بخوانید.